گروه: اخبار استان خبر: 168098 / تاریخ انتشار : 1399/10/5 ساعت : 10:48

ناگفته های شنیدنی"رزمنده لُر"از عملیات کربلای چهار/"مو هیچم نی!"+تصاویر

صدای رسای یک هم استانی لر زبان را از گوشه سالن شنیدم که با همان لهجه شیرین لری فریاد میزد‌ و می گفت: مو هیچوم نی، فقط تِیّلم نیبنِن، یکی ای تِیّلمّ واز کِنه، به لاالله اِلا الله تا شرق بصر وانی ایسم.

به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس؛ غلامرضا پاکدل،مدیرعامل اسبق شرکت نفت و گاز گچساران در حساب کاربری اش در اینستاگرام نوشت:مردد بودم که از خاطرات آن روزها چیزی بگم یانه، بالاخره به این نتیجه رسیدم که گفتن بخشی از اون خاطرات شاید برای نسل امروز جالب باشه.

عملیات کربلای چهار شروع شده بود. تعداد مجروحین بیش از حد تصور بود، سی و چهار سال پیش در چنین روزی پس از مجروح شدن و یه بانداژ اولیه در یه  بیمارستان صحرایی، به بیمارستان شهید بقایی منتقل شدم.

 نه تنها خود بیمارستان بلکه محوطه هم مملو از مجروح بود و امکان پذیرش وجود نداشت. در چنین شبی به سالن پرواز پایگاه پنجم شکاری امیدیه منتقل شدیم تا با پرواز به بیمارستانهای استانهای شمالی، شرقی یا مرکزی یا جایی دیگر منتقل شویم.

سالن پرواز و محوطه پر بود از مجروح، تمام برانکادها اشغال بودند و بدلیل کمبود جا کسانی که بگونه ای مجروح شده بودند که می توانستند سر پا بایستند در اطراف سالن ایستاده بودند، وقتی هواپیمایی می آمد، تعدای که شرایط وخیم تری داشتند اعزام می شدند ولی تعداد آنقدر زیاد بود که گویی سالن همواره پر بود و وقتی می گفتند هواپیما پرید مجروحین ناراحت و منتظر پرواز بعدی می ماندند تا شاید نوبتشان شود.

 پرستاران یا امداد گران سعی می کردند با انواع قرص و آمپول های مسکن از شدت درد بکاهند، هر کسی به گونه ای ابراز درد می کرد، یکی زجه می کرد، یکی دعا می کرد، یکی خواهش می کرد که زودتر به بیمارستانی رسانده شود، یکی تقاضای مسکن قویتر می کرد، یکی عزیزانش را صدا می کرد، یکی همرزمان شهیدش را و و و.

 من از طریق دانشگاه اعزام شده بودم و سعادت بودن در کنار بچه های استان را نداشتم، ناگهان صدای رسای یک هم استانی لر زبان را از دور از گوشه سالن شنیدم که با همان لهجه شیرین لری فریاد میزد‌ و می گفت: مو هیچوم نی، فقط تِیّلم نیبنِن، یکی ای تِیّلمّ  واز کِنه، به لاالله اِلا الله تا شرق بصر وانی ایسم. ( من هیچیم نیس، فقط چشام نمی بینند، یکی چشمهایم را باز کند به یکتایی خدا تا شرق بصره نمی ایستم). یعنی برمی گردم خط مقدم.

عجب غیرت، شجاعت و ایستادگی کم نظیر و روحیه بخشی!

من روی برانکاد بودم نمی توانستم صدایش کنم یا به سمتش بروم، هیچوقت او را ندیدم، نمیدانم کی بود و نمی دانم بیناییش را بدست آورد و برای همیشه جانباز روشندل انقلاب شد یا به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

در ادامه چه اتفاقات جالب و عجیبی افتاد، شاید روزی عرض کنم.

انتهای پیام/

تبلیغات سروش زیر خبر
کلیدواژه
نظرات | 0 نظر
captcha
تمامی حقوق این سایت محفوظ و متعلق به “ صبح زاگرس” ما می باشد.